پارت پنجاه و یک :

«بازگشت به تاریکی_شیش سال پیش_سیزده سالگی آیوار»

کیف کوچیک نیلی رنگ رو روی پاهای بی‌رمقش گذاشت و درب صندوق عقب رو بست. موهای جو گندمیش رو زیر کلاه لبه‌دارش فرستاد.

نسیم ملایمی لا به لای برگ‌ درخت‌ها می‌زد و بوی خنک و گل آفتابگردون نفسش رو تازه می‌کرد. جاده رو تازه آسفالت کرده بودن و با درخت و بوته‌های دورش همون تصویری رو ساخته بود که دلش می‌خواست.

صدای زنگ گوØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • برفین

    0

    این پسر بچه رضا نیست😑😑😑😭ایوار بچممممم خدااااااا عرررر به قران جوری میزنمتون که بجای سواراخ جلو از عقب استفاده کنید اعصابم خورد شد😡😭😭😭😭😭😭😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    یعنی امیر و آیوار قربانی *** هستند؟ 💔 😢

    ۷ ماه پیش
  • Roghayyeh

    0

    پسر بچه رضاعه؟

    ۱ سال پیش
  • نیلوفر

    0

    خداقوت نویسنده جان عالی بود تا اینجا

    ۲ سال پیش
  • محی

    0

    الهی بگردم بچم🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • ...

    7

    باورم نمیشه،یعنی سه قلوها هم تجربه *** داشتن؟ چه جایی هم آیلار با سه قلوها آشنا شده.. براتی رو درک نمیکنم،با چه منطقی پسر۱۳ ساله ای که نمیتونه خودشو حرکت بده تنها گزاشته رفته؟ چرا این رمان اینقدر شخصیتاش تو مسائل *** غرقن؟😂 چرا محض رضای خدا یه شخص عادی پیدا نمیشه...

    ۲ سال پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    واکنش یاسین:

    ۲ سال پیش
  • فاطی

    0

    چرا بقول حمیده یاسین هنوز سالمه😂🙎 ♂️

    ۲ سال پیش
  • رقی

    4

    حمیده جون من اخرشونفهمیدم.یهنی به ایوارتوسیزده سالگی تجاوزکردن؟

    ۲ سال پیش
  • هلسا

    0

    عالی مثل همیشه از خوندن سیر نمیشه آدم❤️

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    1

    پسرمظلوم من🥺😔

    ۲ سال پیش
  • آنیا

    4

    یعنی تو13سالگی ب طفل معصوم تجاوزشده الهی بمیریدکفتارهای لاشخور🥺

    ۲ سال پیش
  • مهرسا

    3

    قلبم برا این بچه تیکه تیکه شدددد وای

    ۲ سال پیش
  • ووکی

    0

    سلام، منم میخوام بنویسم میشه بگی چجوری ایده ها رو رو کاغذ مرتب پیاده میکنی، ترتیب بندی میکنی و میدونی هر اتفاقی چه موقع و چه جوری رخ بده، چون واقعا دست به قلمت عالیه، شخصیت ها، رفتارشون، موقعیت ها و،،،، همه عالین

    ۲ سال پیش
  • حمیده خوشبخت | نویسنده رمان

    نه من متاسفانه نظم روی برنامه ندارم بداهه مینویسم

    ۲ سال پیش
  • .●♡.

    5

    ایوار گناهکار نبود اون یه قربانی بود قربانی یه گناه کار دیگه و کم کم اون هم به یه فرد گناه کار تبدیل شد هیچکس از اول گناهکار نبوده همه یه آسیبی دیدن که تبدیل به اینی که الان هستن شدن اون ها ترتیب دادن که به جای اینکه یه جا عشق من و به بخت بدشان لعنت بفرستن، فراموش کنن و قوی باشن

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    3

    🥺🥺 اینا بچه رو خراب کردن

    ۲ سال پیش
  • .●♡.

    3

    اولین دوستش امیره و قبلا هم یه اشاره هایی به گذشته امیر شده بود پس او مای گات چیکار با این بچه ها کردن

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️